سلام...
من رو ببخشید.
این روز ها خیلی داغونم................... با یه شعر قدیمی به روزم. من و ببخشید.

از نگاه بارانی و پر دردت شروع شد
دختر سیاه پوش شمال
تو که زمزمه چشمهات همیشه بارانیست
مطلع حرفهات همیشه بهانه است
و درد جزئی از وجود چشمهات...
**
و عشق
آه
از تو شروع شد
دختر گیلکی
...
حالا سالهای سال
تنها یاد چشمان سیاه تو آرامم میکند
تنها یاد حرفهای پر بهانه ات به گریه ام می کشاند
تنها بوی تو به خوابم می برد
ساحره گیلکی
آشناییت را کجا بهانه کنم...
**
پیش چشمان سیاه تو
هزار راه نرفته
هزار حرف نگفته
گرفتارم کردی دختر...

لعنت به تو
وقتی که بوی شهوت هزاران ساله انسان را میدهی
و هنوز چارچوب بدن بوی نفرین خدایان را دارد
راستی
رَحِمَت از وحشت که ورم کرده است؟
بوی افریت کدام مرگ تو را به آغوش من کشاند؟
من با باور کدام خدا آمدم؟
بوی شرقی کدام گناه مرا دیوانه کرد؟
لبهام
دودی چشمان توست
ریه هام پر از مچاله های سیگارند
برای آخرت هم فکری باید
...
لعنت به خدایی که برای ما فقط خدایی کرد...
از تو که مینویسم به خودم میرسم و تازه خودت هم خوب میفهمی که من قد و اندازه این حرفها نبودم که از تو بنویسم و به تو برسم.
حالا تنها نشسته ام روی صندلی و هی ادای تو را در می آورم که تنها نباشم .دکتر میگه اسکیزوفرنی داری ولی خوب میشی ومن انگار هیچ وقت دلم نمیخواهد خوب شوم.
این- آسمان بی ناموس- هم زل زده به چشمهایم، انگار فراموش کرده چه بلایی به سرم آورده.
هنوز نمیدانم رفتی که از دست من راحت شوی یا از دست خودت و انگار خودت را جا گذاشته ای توی من.
نیستی و من تمام سنگفرشهای حافظیه را شمرده ام تا سرم پایین بماند و ناخواسته توی چشم کسی زل نزنم.
نمیدانی که، همه سراغ تو را از من میگیرند، ومن خودم مانده ام که تو را کجا جا گذاشته ام... .
راستی خرداد هنوز بوی تو را می دهد .......... .
و چند شعر دیگر ...
دعا کنید که همیشه بتونم بیام و به روز کنم ............................................................................. .
هر چه گفتم و گفتم و گفتم
از همین 1 و 2 و 3 بیشتر نشد
اصلا چرا خاطرتان را بیازارم
من یوسف نیستم
که پیراهنم بوهای عچیب غریب بدهد
تازه برای همین 1 و 2 و 3 هم هزار بار به چاه افتاده ام
اصلا به همان یوسف قسم
من نه فرزند زاده کارخانه ام
و نه ناقوس رسوایی کسی
حالا سه نقطه میگزارم روبروی همان کس و دوباره از خودم شروع میکنم
اتهام من فقط خندیدن نیست
من وقت خواندن موذن گریه کرده ام
یعنی آن لحظه عجیب و غریب آدم نبوده ام
***
این روزها؛
اینروزها حتی از همان عجیب و غریب هم دلم میگیرد
یعنی گناه روی گناه
یعنی عذاب روی عذاب
***
حالا
باید
داد زد
هی
آقا
این 1و 2 و3 لعنتی من
نه بوی فساد میدهد نه فلسه
تازه زاییدمش
گمانم بوی شیر خشک و شب ادراری های بچه گانه را دارد
سه نقطه میگزارم روبه روی همان بچه گانه ها
... .
***********************************************************
افتاد
بی هیچ هرف و کلمه ای
خبرنگار لعنتی که هی زر میزند
آقا
ترور شده
یا اوت کرده زخم کاری این دنیای بی پدر
من در واژگونی این همه اعجاب مانده ام
زمین گیج دقایق هی چرخ می خورد
و ماه که انگار از آشیانه خود فرار کرده است.
****************************************************
1:
مرد
درد می کشد
زن
مرد می شود
و فریاد میکشد:
توی این سکانس قرار نبود کسی بمیرد
مونولوگ مرد:
و چه زیباست وقتی درد جزئی از وجودت می شود
مچاله میشود از درد و ناله میکند
زن می شود
جیغ میکشد
گریه میکند
توی این سکانس لعنتی
یک نفر
کنار پنجره
یک نفر
مچاله روی تخت
و کارگردان لعنتی
لمیده روی صندلی
و سیگار میکشد
***
2:
مرد
مرده بود یا نبود
زن ناله نمیکرد
و بدبختانه ابنطور قصه ها تازه از آخرش شروع میشود
که
مرد روی دستهای زن و
بوی کافور می داد مرد و
زن ناله نمی کرد
-سکانس بعد پارک-
آقا
شما
دلتان برای خودتان
نمی سوزد
که سیگار می کشید؟
و مرد دلش سوخت یا نسوخت
سیگار نکشید
حالا
سالهاست
که مرد مرده یا نمرده
درد میکشد
البته
اینکه مرد
مرده یا نمرده
بماند برای سکانس بعد
که مرد نشسته روی صندلی و
زل زده به آینه تا
چشمهای زن و
اگر زنی باشد
اگر آینه ای باشد
***
تا قبر
زهنش هزار بار تکرار کرده بود
طرح زنی در آینه
و هی تکرار کرد
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
زنی با موهای سیاه روی شانه هاش
که زل زده بود به مرد
من از نفسهاش فهمیدم که مرده
و زن نفسهاش بوی کافور میداد
بوی کافور میداد نفسهاش زن
و مرد
نفس نمی کشید
تازه اگر هم می کشید
حالا یک متر خاک روش خوابیده
زن
ناله نمی کند
و مرد
نشسته روی صندلی پارک
و سیگارش را له می کند.
*************************************************
اگر
آمدی
در نزن
چشمهایم
می شکند.
************************************************
عجب حکایت تلخی ست
زنده به گوری این همه وازه
در نگاه باستانی این همه آدم
و سو سوی چشمان آتشکده ای
که دیگر نمیسوزد.
.....................................
گیرم
که دوباره سرت را بگزاری روی دنده ی چپ من و ...
آقا ولم کنید!
شیطان از ازل میدانست
خدا اشتباه فاهشی بود
حالا که من عاشقم ، تو هم که عاشقی
چه فرقی میکند
خدایی باشد یا نباش
بوی باران که آمد
فهمیدم گریه ام گرفته
از دست این لعنتی ها
حالا باید
نیمرخ بایستم
با این چاقوی تیز
تا شاید از دنده ی چپم ...
نمیدانم!
کمی آن طرف تر
بوی سیب و
آدم و
زندگی، آزارم میدهند
و بعد
بوی کافور که با اودکلونم مخلوط شد
فهمیدم که ... .